الیشاع سه شنبه سیزدهم دی ۱۴۰۱، ۱۱:۴۵ ب.ظ

یادمه چند وقت پیش، یه روز با یکی از رفقا رفته بودیم برای انجام یه کار اداری.![]()
بعد از دهها طبقهای که بالا و پایین رفتیم و پاسکاریهای فراوانی که بین اتاقها و ادارههای مختلف شدیم، کارمون افتاد به جایی که سیستمش قطع بود.
خلاصه، من و دوستم تو صف ایستاده بودیم. سالن شلوغ شده بود و صف طولانیای پشت سرمون شکل گرفته بود.
یه خانم املاکی داشت بلند بلند با مشتری صحبت میکرد. یه آقای سالمندی به دنبال صندلی برای نشستن میگشت. و منم هندزفری از تو کیفم درآوردم و با یک گوش داشتم آهنگ میشنیدم.
دو تا صندلی هم اون جلو بود برای نشستن فردی که نوبتش شده و میخواد کارش رو انجام بده. دو نفر هم روی اون صندلیها نشسته بودن.
آقایی که روی صندلی جلوی ردیف ما نشسته بود، فردی بود که میگفت به هزار زحمت از شهر دوری اومده و اگه امروز کارش انجام نشه، نمیدونه باید چه کار کنه!
نیم ساعت .. یک ساعت .. زمان میگذشت و اعتراض همه دراومده بود و سیستم هم میلی به وصل شدن نداشت!
دوستم بهم گفت: اِلیش! من حسم نسبت به اون آقایی که نشسته روی صندلی خوب نیست. اگه بلند بشه و بره، مطمئنم سیستم وصل میشه. حالا ببین!![]()
بهش گفتم: این حرفا دیگه از تو بعیده! این خرافات چیه دیگه آخه؟ بنده حدا هم اومده کارش رو راه بندازه دیگه.
دوستم قبول نکرد و گفت نه، این آقا باید بلند بشه و بره ..
خلاصه، یه ۱۵ دقیقه دیگه هم گذشت.
ناگهان یه دختر خانم پُرانرژی از اون عقب صف راه رو باز کرد و اومد جلو، یکی آروم زد روی شونه اون آقایی که نشسته بود و با لبخند بهش گفت: آقا شما میشه بلند شی؟![]()
اون آقا هم از همه جا بیخبر یهو با حالت شوک شدهای بلند شد و گفت چی شده؟
دختر خانم با خنده بهش گفت: هیچی، گفتم از اینجا بلند شید دیگه، تا سیستم وصل بشه!
اون آقا تعجب کرد و گفت: یعنی من پام روی سیم سیستمه؟ من برم درست میشه؟![]()
دختر خانم با خنده گفت نه، اصلا یه حسی بهم میگه شما بلند شید سیستم درست میشه!
دوستمم با خنده اشاره کرد که آره اتفاقا یه سیمی هم از اونجا رد شده و همچین بیربط هم نمیتونه باشه!
خلاصه، یک دقیقه از بلند شدن این آقا نگذشت که از اون جلو ندا اومد که بعله، سیستم وصل شد!![]()
_maft.jpg)
همه شاد و خوشحال شروع کردن به دادن پروندههاشون و راه افتادن کارهاشون!
اون آقا هم کلی تشکر کرد از دختر خانم و گفت: حدا واقعا خیرت بده! دستت درد نکنه. اگه کار راه نمیفتاد نمیدونستم باید چه کار کنم. حدا هر چی میخوای بهت بده!
جو واقعا شاد شد و با شوخی و خنده دستهجمعی، همه با خوبی و خوشی به کارهاشون رسیدن و خستگی از تن همه خارج شد.
و دوستم هم رو به من گفت: دیدی چی گفتم! حالا بهت ثابت شد؟ انرژیها جریان داره در محیط. اون آقا سد انرژی شده بود و باعث شده بود سیستم وصل نشه. وقتی بلند شد، انرژیهای محیط به تعادل رسید و سیستم هم وصل شد!
و جالب اینکه اون دختر خانم و یک نفر دیگه هم دقیقا همین جملات رو بیان کردن و همین عقیده رو داشتن.
و منی که همچنان انکار میکردم که این خرافات چیه آخه و این حرفها از تو بعیده.
درس طنز اخلاقی: خرافات خرافاته، حتی اگه واقعی باشه! ![]()
دوست داشتم این خاطره عجیب رو بنویسم اینجا تا بمونه به یادگار. شما هم اگه دوست داشتین، از خاطرههای باحالتون بنویسین تا باهم بخونیم. ![]()
پینوشت: دوستم این لینک از سایت دیوار رو برام فرستاده و خودش هم کلی خندیده. میگه این جناب عالی متعالی رو چطوری تایید کردن؟
به همین برکت قسم، من یه عکس از کولر آبی زده بودم تو دیوار، پیام خطا بهم نشون داد و گفت خلاف شئونات هست! هر چی دقت کردم نفهمیدم چه چیزی از کولر آبی خلاف شئونات هست. تا اینکه دقیق شدم و دیدم بله، یه دیش ناقابل در حد یه نقطه اون گوشه عکس افتاده. بله دیگه. بله.
بزنین روی لینک ببینین تا حذف نشده.
برچسب:
نویسنده: رضا پورحسین