وقتی قصد ازدواج نداریم و به رابطه ادامه میدیم؟
سوال: توی یه رابطه آشنایی و دوستی، چرا آقایون ارتباط رو ادامه میدن وقتی میدونن به ازدواج ختم نمیشه؟جوابش به نظرم پیچیدهست کمی چند حالت میتونه داشته باشه:یک. آقای ایکس قصد ازدواج نداره اصلا. پس براش مهم نیست که اون ارتباط به ازدواج ختم میشه یا نمیشه. خود ارتباط براش مهمه. به زبان ساده، از مسیر لذت میبره نه مقصد دو. آقای ایکس نه میتونه به اون خانم بگه آره و نه میتونه بگه نه. یعنی مثلا ۵۰ درصد مشخصههاش رو میپسنده و ۵۰ درصد رو نه. برای
برچسب:
نویسنده: رضا پورحسین
یکی از دوستانم یه متنی تو تلگرام برام فرستاد که اتفاقا چند سال پیش هم دیده بودمش و احتمالا شما هم دیدینش. متنش در واقع یه داستان سوزناک از ماجرای کودکی هیتلر (بله، همون آدولف خودمون) و مادرش هست که گویا سرطان داشته و آدولف ۸ ساله یتیم میخواسته بره بیمارستان براش دارو بخره و پزشکهای یهودی کتکش زدن و کلی شعرهای ناموزون دیگه ...دوست داشتم اینجا بنویسم که چنین داستانهایی کاملا ساختگیه. دیگه نشون به اون نشون که مادر آدولف تو ۱۹ سالگیاش فوت کرده نه ۸ سالگی! و پدر هیتلر هم تا ۱۴ سالگیاش زنده بود
برچسب:
نویسنده: رضا پورحسین
به نظرم "بیاهمیت جلوه دادن" یه مهارت مهمه! خیلی وقتها ناخودآگاه هم که شده، از کاه کوه میسازیم و یه مسئله، کار یا یه آدم رو زیاد تو ذهنمون بزرگ میکنیم.همین باعث میشه یا برای انجام کار مورد نظر اهمالکاری کنیم، یا اگه اون آدم روی اعصابمونه، حسابی انرژی فکری براش بذاریم.در حالی که با "بیاهمیت جلوه دادن" اون ابهت قضیه رو میشکنیم و مثل یه موضوع عادی و کماهمیت برای خودمون بازتعریفش میکنیم و دیگه از مرکزیت فکر و ذکرمون خارجش میکنیم.خیلی وقتها اون موضوع واقعا کماهمیت یا بیاهمیته، فقط این ما
برچسب:
نویسنده: رضا پورحسین
ما آدمها یه "کانون توجه و تمرکز" داریم که به نظرم خیلی ارزشمند و طلاییه یعنی در آنِ واحد، فقط میتونیم یه موضوع مهم رو محوریت توجه و تمرکزمون قرار بدیم و تمام تلاش، خلاقیت و وقتمون رو برای اون زمینه بذاریم.حالا چرا گفتم طلایی؟ چون واقعا حیفه که بخوایم این کانون توجه و تمرکز رو روی چیزهای فاقد ارزش مثل رفتارهای آزاردهنده دیگران، حرفهای ناخوشایند، یا مسائلی که تحت کنترل ما نیست، قرار بدیم.من از امروز سعی میکنم کانون توجه و تمرکزم رو آگاهانه، به سمت موضوعهایی هدایت کنم که به زندگی حال و آینده
برچسب:
نویسنده: رضا پورحسین
از عجیب ترین رفتارهایی که طی چند مدت اخیر، در سطح شهر دیدم: - داشتم سمت بازار تجریش قدم میزدم، آقایی یه عالمه چاقو بدون غلاف آورد سمت صورتم و بعد از دو ثانیه مکث، گفت چاقو میخری؟- خانمی از پشت سر اومد یهو دستش رو دور گردنم حلقه کرد و آویزون شد بهم. وقتی ناخودآگاه دستش رو پیچوندم و خودم رو رها کردم، بعد از کلی آی آی کردن گفت ببخشید فکر کردم داداشمه!- آقایی میانسال تو فروشگاه اتکا چمران اومد یه سوال راجع به مواد غذایی ازم پرسید و منم جوابی کوتاه دادم. بعد از کمی مکث گفت: میای باهم باشیم؟از اون
برچسب:
نویسنده: رضا پورحسین

در مقیاس بزرگ هستی، جهان نه مهربان است و نه ظالم؛ جهان بیتفاوت است. جهان به تلاشهای ما پاداش نمیدهد، چون جهان «منطق» پاداش و تنبیه ندارد، فقط «علت و معلول» دارد.
اگر تو یک بذر را در زمین سخت بکاری، نتیجهاش میشود رشد ضعیف. اگر دیگری همان بذر را در زمین آماده و غنی بکارد، نتیجهاش رشد سریع است. این بیعدالتی نیست، تفاوت در شرایط اولیه است.
برچسب:
نویسنده: رضا پورحسین
یکی از دوستان پرسیده بودن که از کجا میشه فرد مناسب برای ازدواج پیدا کرد؟ به نظرم برای کسی که اولویتش ازدواجه، این موضوع زیاد سخت نیست.یک. روش اول خانواده و دوستان و آشنایان هست. اگه بدونن قصد ازدواج دارید، افراد مختلفی رو بهتون معرفی میکنن که میتونید با اونها آشنا بشید.دو. روش دوم شرکت کردن تو فعالیتهای مشترک هست. مثلا تو وقتهای آزادتون یه کلاس زبانی ثبتنام کنین، یه باشگاهی جایی برید، چند تا دوست جدید پیدا کنید. تورهای مسافرتی برید. کتابخونه عضو بشید. همه اینها باعث میشه دایره ارتباطاتتو
برچسب:
نویسنده: رضا پورحسین
چرا محل کارم رو تغییر دادم؟ سه دلیل داشتم:یک. محل کار قبلی جای رشد بیشتری برای کار من نبود. به حد خوبی رسیده بودیم و راکد شده بودیم. من به دنبال رشد و ارتقای شغلی بودم.دو. محل کار قبلی ساعات کار نامنظمی داشت. ممکن بود یک روز کلا بیکار باشیم، یک روز دیگه از شدت حجم کارها استرس بگیریم. من تحمل این ساعات کاری شناور رو نداشتم.سه. با توجه به ساعات کار نامنظم و پروژههای نامنظم، درآمد هم هر ماه متفاوت بود. بسته به اینکه چقدر اضافهکاری و پروژه انجام میشد. این باعث میشد نتونم برنامهریزی درستی داشت
برچسب:
نویسنده: رضا پورحسین
تو هوای سرد و بارانی امروز، یه مورچه بالدار دیدم که داشت روی زمین تک و تنها و خسته راه میرفت اگه پست «دنیای شگفتانگیز مورچهها!» رو خونده باشین، حتما میدونین که مورچههای بالدار در واقع همون ملکهها و مورچههای نر هستن که به خاطر تغذیه بهترشون، اینطوری رشد خوبی پیدا میکنن و آماده میشن برای تشکیل کلونی.البته مورچه نر بعد از انتقال ژن به ملکه عزیز، دار فانی رو وداع میگه، ولی حالا داستان امروزمون درباره این نیست بعد از دیدن این مورچه بالدار، عکسی ازش گرفتم و به هوش مصنوعی دادم. هوشی گفت که ا
برچسب:
نویسنده: رضا پورحسین
امروز یکی از غمانگیزترین روزهای پائیزی امسال من بود از صبح زود که از خواب بیدار شدم، عجیب حالم غم داشت.مدیر بخش هم عادت جدیدی پیدا کرده که موسیقی بلند پخش میکنه تو فضا. برای اینکه موسیقی رو نشنوم، هندزفری آهنگ گذاشتم تو گوشم و موسیقی غمانگیز و زیبای Ani Maamin (من ایمان دارم) از Miami Boys Choir پلی شد.سر کار خیلی کنترل کردم تا اینکه تو وقت استراحت، تنها رفتم تو محوطه شرکت یه گوشه خلوت. اونجا تعداد زیادی مورچه بالدار دیدم که همگی در حال راه رفتن روی زمین بودن، به سختی.مورچههایی که تنها هد
برچسب:
نویسنده: رضا پورحسین
سوال: توی یه رابطه آشنایی و دوستی، چرا آقایون ارتباط رو ادامه میدن وقتی میدونن به ازدواج ختم نمیشه؟جوابش به نظرم پیچیدهست کمی چند حالت میتونه داشته باشه:یک. آقای ایکس قصد ازدواج نداره اصلا. پس براش مهم نیست که اون ارتباط به ازدواج ختم میشه یا نمیشه. خود ارتباط براش مهمه. به زبان ساده، از مسیر لذت میبره نه مقصد دو. آقای ایکس نه میتونه به اون خانم بگه آره و نه میتونه بگه نه. یعنی مثلا ۵۰ درصد ویژگیهاش رو میپسنده و ۵۰ درصد رو نه. برای همین، نمیتونه یه نه قاطع بگه. خانم رو تو آبنمک نگه م
برچسب:
نویسنده: رضا پورحسین
الیشاع
یکشنبه یازدهم دی ۱۴۰۱، ۱۱:۵۹ ق.ظ
تا حالا شده با خودت بگی: دوستم قدر محبت منو ندونست؟ یه اصل مهمی که خیلی از ما گاهی فراموشش میکنیم، اینه که اولین فردی که تو زندگی لازمه بهش اهمیت بدیم، خودمون هستیم.خیلی از ما گاهی فراموش میکنیم که تا آخر عمرمون، تنها کسی که به صورت تضمیمی باهامون میمونه، فقط خودمون هستیم.اولین نفری که تو سختیها دستت رو میگیره و لحظه به لحظه زندگیت رو درک میکنه، خودت هستی.اولین نفری که اگه ازش غافل بشی و بهش رسیدگی نکنی، تو دردسر میفته و زندگیش مختل میشه هم خودت هستی!وقتی خودت رو تو اولویت اول زندگی خودت قرار میدی، هر چی خوبی و چیزهای خوبه رو دوست داری به خودت هدیه بدی.ابتدا نیازهای زندگی خودت رو برطرف میکنی. ابتدا میسنجی که آیا کاری که داری انجام میدی، تو رو شاد میکنه یا نه؟ابتدا میسنجی که سود و منفعت این کار برات چقدر میارزه؟ در واقع خودت رو میذاری تو اولویت.پس، گذاشتنِ خودم در اولویت به این معناست که:- خوددوستی رو تمرین میکنم.- از کارهایی که خوشحالم نمیکنه یا برام ارزشی نداره، دوری میکنم.- خودم رو آتیش نمیزنم تا اطرافیانم گرم بشن.- سود و فایده هر کاری رو ابتدا برای شخص خودم در نظر میگیرم.- وقت و عمرم رو بیهوده صرف چیزهای الکی نمیکنم.اما، گذاشتن خودم تو اولویت:- به معنای پایمال کردن حق و حقوق دیگران نیست! یک انسان خویشتندوست، همون خوبیهایی رو که برای خودش میخواد، برای دیگران هم میخواد.- به معنای منفعتطلبی، خودخواهی یا خودمحوری هم نیست! چون انسانی که خودش رو محترم، ارزشمند و لایق چیزهای خوب میدونه، به همون نسبت به دیگران هم ارزش میده و چیزهای خوب رو برای همه میخواد.- و به معنای خودبرت
برچسب:
نویسنده: رضا پورحسین
الیشاع
سه شنبه سیزدهم دی ۱۴۰۱، ۱۱:۴۵ ب.ظ
یادمه چند وقت پیش، یه روز با یکی از رفقا رفته بودیم برای انجام یه کار اداری.بعد از دهها طبقهای که بالا و پایین رفتیم و پاسکاریهای فراوانی که بین اتاقها و ادارههای مختلف شدیم، کارمون افتاد به جایی که سیستمش قطع بود.خلاصه، من و دوستم تو صف ایستاده بودیم. سالن شلوغ شده بود و صف طولانیای پشت سرمون شکل گرفته بود.یه خانم املاکی داشت بلند بلند با مشتری صحبت میکرد. یه آقای سالمندی به دنبال صندلی برای نشستن میگشت. و منم هندزفری از تو کیفم درآوردم و با یک گوش داشتم آهنگ میشنیدم.دو تا صندلی هم اون جلو بود برای نشستن فردی که نوبتش شده و میخواد کارش رو انجام بده. دو نفر هم روی اون صندلیها نشسته بودن.آقایی که روی صندلی جلوی ردیف ما نشسته بود، فردی بود که میگفت به هزار زحمت از شهر دوری اومده و اگه امروز کارش انجام نشه، نمیدونه باید چه کار کنه!نیم ساعت .. یک ساعت .. زمان میگذشت و اعتراض همه دراومده بود و سیستم هم میلی به وصل شدن نداشت!دوستم بهم گفت: اِلیش! من حسم نسبت به اون آقایی که نشسته روی صندلی خوب نیست. اگه بلند بشه و بره، مطمئنم سیستم وصل میشه. حالا ببین!بهش گفتم: این حرفا دیگه از تو بعیده! این خرافات چیه دیگه آخه؟ بنده حدا هم اومده کارش رو راه بندازه دیگه.دوستم قبول نکرد و گفت نه، این آقا باید بلند بشه و بره ..خلاصه، یه ۱۵ دقیقه دیگه هم گذشت.ناگهان یه دختر خانم پُرانرژی از اون عقب صف راه رو باز کرد و اومد جلو، یکی آروم زد روی شونه اون آقایی که نشسته بود و با لبخند بهش گفت: آقا شما میشه بلند شی؟اون آقا هم از همه جا بیخبر یهو با حالت شوک شدهای بلند شد و گفت چی شده؟دختر خانم با
برچسب:
نویسنده: رضا پورحسین
الیشاع
جمعه شانزدهم دی ۱۴۰۱، ۴:۲۶ ب.ظ
یادمه یکی از دوستانم چند سالی میشد که مهاجرت کرده بود به یه کشور خوش آب و هوا.اوایل خیلی راضی و خوشحال بود، تا اینکه یه روزی تو تماس بهم گفت:الیشاع، ما مثل برادر میمونیم، راستش رو بخوای نمیدونم یه مدتیه چه مرگم شده! اوایل که اومده بودم اینجا، خیلی خوشحال بودم. همه چیز عالی بود. الانم هست. ولی یه افکاری مدام منو اذیت میکنه. دوستم ادامه داد: راستش رو بخوای ناراحتم از اینکه حس میکنم دارم از صفر شروع میکنم، از اینکه هر چقدر میدوم، صبح تا شب تو کلاس و کالج هستم، باز هم فکر میکنم از همه عقبم. باز هم به سطح نرمال جامعه نرسیدم. احساس میکنم نادیده گرفته میشم. احساس میکنم از کار و زندگی خسته شدم. تراپی میرم، مسافرت میرم، دوستهای خوب پیدا کردم، از زندگی و کارم تو اینجا هم خیلی راضیام، اما ...با خودم فکر کردم که شاید دوستم تنهاست یا اصطلاحا Homesick شده. یا شاید هنوز کمی طول میکشه تا به سبک زندگی جدیدش عادت کنه. بهش گفتم نکات مثبت و نیمه پُر لیوان رو ببینه. کمی بیشتر با هم صحبت و شوخی کردیم و تماس رو به پایان رسوندیم.گذشت و گذشت تا چند وقت پیش، اون چیزی رو که دوستم توصیف کرده بود، من هم در کمال ناباوری با تمام وجود تجربهاش کردم ...سالها بود خواستهای داشتم که انجام شدنش برام مهم بود. با خیلیها مشورت کرده بودم، چند بار براش تلاش کره بودم، اما هر بار نمیشد. تا اینکه مدتی پیش به لطف و معجزه حداوند، اون خواسته برام محقق شد.تصور میکردم با رسیدن به خواستهام، شادی بیوصفی رو تجربه میکنم. خوشحالتر از قبل به زندگی ادامه میدم. جشن میگیرم حتی.اما وقتی به خودم دقت کردم، دیدم که همچنان تمرکزم رو
برچسب:
نویسنده: رضا پورحسین